این داستان: در حاشیه
وای یک مامانبزرگ گوگولی طور هم اتاقیمونه. فهمیده مشکل ما رو. هی میاد به ما نگاه میکنه با غصهههه... من و عمه دراز کشیده بودیم روی یه تخت مشترک، سخت مشغول خنده بودیم و ریز ریز داشتیم غیبت دختر دایی زندایی منو میکردیم:/ دیدیم حاج خانومه بالا سرمون ایستاده داره نگاه مون میکنه، عمه م گفت جانم حاج خانوم؟! حاج خانوم پق زد زیر گریه! شرشر اشک میریخت.. مظلومانه و جیگر کباب کن! چرا؟ چون دلش سوخته بود برای عمهم. دیگه من گفتم بابا این عمه ی من خودش دکتره، بهترین دکترها دوست هاشن، مریضی ش خطرناک نیست. تا شش ماه دیگه ایشالا خوبِ خوب میشه..( عمه ی من پزشک نیست البته ولی خب حاج خانوما همه روپوش سفیدا رو دکتر ترجمه میکنند، دیگه منم اینجوری گفتم که خیالش راحت بشه.) بعد دخترِ حاج خانوم، شغل دقیق عمه رو که پرسید یه جمله قشنگی گفت، گفت: شما کلی دعای خیر پشت سرتونه، این همه درد مردم رو مرهم بودید، حتما خدا بی جواب نمیذاره.🥹